ایمان بیاوریم به آغازِ فصلِ سرد

ایمان بیاوریم به آغازِ فصلِ سرد

این کتاب پنجمین و آخرین دفتر شعر فروغ فرخزاد است که در زمان حیاتش به چاپ رسیده است...

DownloadRead Online
Title:ایمان بیاوریم به آغازِ فصلِ سرد
Author:Forough Farrokhzad
Rating:
Edition Language:Persian

ایمان بیاوریم به آغازِ فصلِ سرد Reviews

  • Ahmad Sharabiani

    Iman Biavarim Be Aghaz-e Fasl-e Sard, Forough Farrokhzad

    Forugh (also spelled Forough) Farrokhzad (January 5, 1935 – February 13, 1967) was an influential Iranian poet and film director. She was a controversial modernist poet and an iconoclast, writing from a female point of view.

    تاریخ نخستین خوانش: در یکی از روزهای ماه فوریه سال 1982 میلادی

    عنوان: ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد: دفتر شعر؛ شاعر: فروغ فرخزاد؛ تهران، مروارید، 1352؛ چاپ چهارم 1355؛ در 86 ص؛ چاپ دهم 1374؛ چاپ دوازدهم 1377؛ شابک:

    Iman Biavarim Be Aghaz-e Fasl-e Sard, Forough Farrokhzad

    Forugh (also spelled Forough) Farrokhzad (January 5, 1935 – February 13, 1967) was an influential Iranian poet and film director. She was a controversial modernist poet and an iconoclast, writing from a female point of view.

    تاریخ نخستین خوانش: در یکی از روزهای ماه فوریه سال 1982 میلادی

    عنوان: ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد: دفتر شعر؛ شاعر: فروغ فرخزاد؛ تهران، مروارید، 1352؛ چاپ چهارم 1355؛ در 86 ص؛ چاپ دهم 1374؛ چاپ دوازدهم 1377؛ شابک: 9646026435؛

    نخستین بار این دفتر، شامل هفت قطعه شعر، هفت سال پس از درگذشت شاعر، توسط انتشارات مروارید در تهران، و در سال 1352 هجری خورشیدی چاپ شد؛ و بارها انتشاراتیهای دیگر نیز این دفتر را منتشر کردند

    آیا دوباره گیسوانم را

    در باد شانه خواهم زد؟

    آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت؟

    آیا دوباره زنگ در مرا به سوی انتظار صدا خواهد برد؟

    فروغ

    پس از درگذشت فروغ، از سهراب سپهری

    بزرگ بود / و از اهالی امروز بود / و با تمام افقهای باز نسبت داشت / و لحن آب و زمین را چه خوب میفهمید / ... و بارها دیدیم / که با چقدر سبد / برای چیدن يک خوشه ی بشارت رفت / ولی نشد که روبروی وضوح کبوتران بنشیند / و رفت تا لب هيچ / و پشت حوصله ی نورها دراز کشید / و هیچ فکر نکرد / که ما میان پریشانی تلفظ درها / برای خوردن یک سیب / چقدر تنها ماندیم

    هربار که این سروده ی سهراب روانشاد را که برای یادمان فروغ سروده است، بخوانم صورتم از قطره های باران، خیس میشود. و به یادم میماند، که این سروده زبان حال دوستان و خوانشگران شعر برای خود سهراب نیز هست. ا. شربیانی

  • Mitra

    فروغ رو خیلی دوست دارم. خیلی زیاد میفهممش.

    «من سردم است

    من سردم است و انگار هیجوقت گرم نخواهم شد.»

    « ما هرچه را که باید از دست داده باشیم

    از دست دادهایم.»

    +

    باید فهمید فروغ تو چه موقعیت زمانی و احساسی این مجموعه رو سروده که انقدر منتظر دستی برای کمکه. منتظر یه نفره. یه نفر که بیاد دستشو بگیره.و آخر می دونه که کسی برای نجات ش نمی آد. انقدر خودش رو جدا مونده و درک نشده می دونه.

    و من با تمامِ وجودم شعرهاش رو میفهمم.

    فروغ رو خیلی دوست دارم. خیلی زیاد میفهممش.

    «من سردم است

    من سردم است و انگار هیج‌وقت گرم نخواهم شد.»

    « ما هرچه را که باید از دست داده باشیم

    از دست داده‌ایم.»

    +

    باید فهمید فروغ تو چه موقعیت زمانی و احساسی این مجموعه رو سروده که انقدر منتظر دستی برای کمک‌ه. منتظر یه نفره. یه نفر که بیاد دستشو بگیره.و آخر می دونه که کسی برای نجات ش نمی آد. انقدر خودش رو جدا مونده و درک نشده می دونه.

    و من با تمامِ وجودم شعرهاش رو می‌فهمم.

  • Zi

    چرا توقف کنم ، چرا

    پرندهها به سوی جانب آبی رفته اند

    افق عمودی است

    افق عمودی است و حرکت ، فواره وار

    و در حدود بینش

    سیارههای نورانی میچرخند

    زمین در ارتفاع به تکرار میرسد

    و چاه های هوایی

    به نقبهای رابطه تبدیل میشوند

    و روز وسعتی است

    که در مخیلهٔ تنگ کرم روزنامه نمیگنجد

    چرا توقف کنم؟

    راه از میان مویرگهای حیات میگذرد

    کیفیت محیط کشتی زهدان ماه

    سلولهای فاسد را خواهد کشت

    و در فضای شیمیایی بعد از طلوع

    تنها صداست

    صدا که ذوب ذرههای زمان خواهد شد

    چرا توقف کنم؟

    چه میتواند باشد مرداب

    چه میتواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فاسد

    چرا توقف کنم ، چرا

    پرنده‌ها به سوی جانب آبی رفته اند

    افق عمودی است

    افق عمودی است و حرکت ، فواره وار

    و در حدود بینش

    سیاره‌های نورانی می‌چرخند

    زمین در ارتفاع به تکرار می‌رسد

    و چاه های هوایی

    به نقب‌های رابطه تبدیل می‌شوند

    و روز وسعتی است

    که در مخیلهٔ تنگ کرم روزنامه نمی‌گنجد

    چرا توقف کنم؟

    راه از میان مویرگ‌های حیات می‌گذرد

    کیفیت محیط کشتی زهدان ماه

    سلول‌های فاسد را خواهد کشت

    و در فضای شیمیایی بعد از طلوع

    تنها صداست

    صدا که ذوب ذره‌های زمان خواهد شد

    چرا توقف کنم؟

    چه می‌تواند باشد مرداب

    چه می‌تواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فاسد

    افکار سردخانه را جنازه‌های باد کرده رقم می‌زنند

    نامرد، در سیاهی

    فقدان مردیش را پنهان کرده‌است

    و سوسک .... آه

    وقتی که سوسک سخن می‌گوید

    چرا توقف کنم؟

    همکاری حروف سربی بیهوده ست

    همکاری حروف سربی

    اندیشهٔ حقیر را نجات خواهد داد

    من از سلالهٔ درختانم

    تنفس هوای مانده ملولم می‌کند

    پرنده‌ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را بخاطر

    بسپارم

    نهایت تمامی نیروها پیوستن است ، پیوستن

    به اصل روشن خورشید

    و ریختن به شعور نور

    طبیعی است

    که آسیاب‌های بادی می‌پوسند

    چرا توقف کنم؟

    من خوشه‌های نارس گندم را

    به زیر پستان می‌گیرم

    و شیر می‌دهم

    صدا، صدا، تنها صدا

    صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن

    صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک

    صدای انعقاد نطفهٔ معنی

    و بسط ذهن مشترک عشق

    صدا، صدا، صدا، تنها صداست که می‌ماند

    در سرزمین قد کوتاهان

    معیارهای سنجش

    همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند

    چرا توقف کنم؟

    من از عناصر چهارگانه اطاعت می‌کنم

    و کار تدوین نظامنامه ی قلبم

    کار حکومت محلی کوران نیست

    مرا به زوزهٔ دراز توحش

    درعضو جنسی حیوان چکار

    مرا به حرکت حقیر کرم در خلاء گوشتی چکار

    مرا تبار خونی گل‌ها به زیستن متعهد کرده‌است

    تبار خونی گل‌ها می‌دانید؟

  • Abas.Az

    برادرم به باغچه می گوید قبرستان

    برادرم به اغتشاش علفها می خندد

    و از جنازه ی ماهی ها

    که زیر پوست بیمار آب

    به ذره های فاسد تبدیل میشوند

    شماره بر می دارد

    برادرم به فلسفه معتاد است

    برادرم شفای باغچه را

    در انهدام باغچه می داند

    او مست میکند

    و مشت میزند به در و دیوار

    و سعی میکند که بگوید

    بسیار دردمند و خسته و مایوس است

    او نا امیدیش را هم

    مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش

    همراه خود به کوچه و بازار می برد

    و نا امیدیش

    آن قدر کوچک است که هر شب

    در ازدحام میکده گم

    میشود

    __________________________________

    ما هر چه را

    برادرم به باغچه می گوید قبرستان

    برادرم به اغتشاش علفها می خندد

    و از جنازه ی ماهی ها

    که زیر پوست بیمار آب

    به ذره های فاسد تبدیل میشوند

    شماره بر می دارد

    برادرم به فلسفه معتاد است

    برادرم شفای باغچه را

    در انهدام باغچه می داند

    او مست میکند

    و مشت میزند به در و دیوار

    و سعی میکند که بگوید

    بسیار دردمند و خسته و مایوس است

    او نا امیدیش را هم

    مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش

    همراه خود به کوچه و بازار می برد

    و نا امیدیش

    آن قدر کوچک است که هر شب

    در ازدحام میکده گم

    میشود

    __________________________________

    ما هر چه را که باید

    از دست داده باشیم از دست داده ایم

    مابی چراغ به راه افتادیم

    و ماه ماه ماده ی مهربان همیشه در آنجا بود

  • Ehsan'Shokraie'

    "من راز فصل ها را میدانم

    حرف لحظه ها را میفهمم

    نجات دهنده در گور خفته است

    و خاک,خاک پذیرنده

    اشارتیست به آرامش..."

    ****

    "آیا دوباره گیسوانم را

    در باد شانه خواهم زد؟

    آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت؟

    و شمعدانی ها را

    در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟

    آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید؟

    آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد؟

    به مادرم گفتم: ((دیگر تمام شد))

    گفتم:((همیشه پیش از انکه فکر کنی اتفاق می افتد

    باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم))

    """""در این شعر رویارویی فروغ با مرگ چه زیباست..انسان در برابر

    "من راز فصل ها را میدانم

    حرف لحظه ها را میفهمم

    نجات دهنده در گور خفته است

    و خاک,خاک پذیرنده

    اشارتیست به آرامش..."

    ****

    "آیا دوباره گیسوانم را

    در باد شانه خواهم زد؟

    آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت؟

    و شمعدانی ها را

    در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟

    آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید؟

    آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد؟

    به مادرم گفتم: ((دیگر تمام شد))

    گفتم:((همیشه پیش از انکه فکر کنی اتفاق می افتد

    باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم))

    """""در این شعر رویارویی فروغ با مرگ چه زیباست..انسان در برابر مرگ بی سلاحست..شاعر اما تنها نیست..با قلمش به این رویارویی قدم میگذارد..هر چند مرگ همیشه پیروز است اما قلم شاعر از این نبرد مرگبار تصویری خلق می کند..تصویری که روح شاعر است در لحظه مرگ..حال که روح ما در هنگامه ی مرگ در تقلای شکار ان لحظه در کلمات, ناکام می ماند..چرا که قلمی ندارد.."""""

    در شعر های "هفت سالگی"و "پنجره" فروغ به زیبایی دنیای تلخ و خاکستری زندگی در اجتماع را به تصویر میکشد..دنیایی که در ان با خوبی های کودکی بیگانه شده ایم..کلمه ی"من"چون افعی ای وحشتناک بر همه چیز زندگی سایه انداخته..تیرگی,سیاهی و نابودی..غایت این زندگی است..

    شعر"دلم برای باغچه می سوزد"را بسیار دوست داشتم..بسیار زیبا و قوی است..یک خانواده را به تصویر میکشد..خانواده ای مثل بسیاری دیگر..با یک باغچه..مثل هر باغچه دیگر..شعری که در عین سادگی به بسیاری مسايل اشاره میکند..از ناامیدی و دست شوریدگی پدر از زندگیدر پیری...مادری فیکس شده در تعصبات و عقاید مذهبی..برادری فلسفه زده,ماحصل انچه امروز هم"تظاهر به روشنفکری"نامیده می شود..خواهری که گزند تعصبات مادر روح او را سوزانده..و وی دیگر تنها با جسمش زندگی می کند...باغچه مشاهده گر سکوت زده ی اینهاست..و" ذهن باغچه دارد ارام ارام,از خاطرات سبز تهی میشود"

  • ZaRi

    یک پنجره برای دیدن

    یک پنجره برای شنیدن

    یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی

    در انتهای خود به قلب زمین میرسد

    و باز می شود بسوی و سعت این مهربانی مکرر آبی رنگ

    یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را

    از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کردیم

    سرشار می کند .

    و می شود از آنجا

    خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد

    یک پنجره برای من کافیست

    من از دیار عروسک ها می آیم

    از زیر سایه های درختان کاغذی

    در باغ یک کتاب مصور

    از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق

    در کوچه های خاکی معصومی

    از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا

    در پشت میزهای مدرسه ی

    یک پنجره برای دیدن

    یک پنجره برای شنیدن

    یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی

    در انتهای خود به قلب زمین میرسد

    و باز می شود بسوی و سعت این مهربانی مکرر آبی رنگ

    یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را

    از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کردیم

    سرشار می کند .

    و می شود از آنجا

    خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد

    یک پنجره برای من کافیست

    من از دیار عروسک ها می آیم

    از زیر سایه های درختان کاغذی

    در باغ یک کتاب مصور

    از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق

    در کوچه های خاکی معصومی

    از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا

    در پشت میزهای مدرسه ی مسلول

    از لحظه ای که بچه ها توانستند

    بر روی تخته حرف "سنگ" را بنویسند

    و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند.

    من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم

    و مغز من هنوز

    لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که او را

    در دفتری به سنجاق

    مصلوب کرده بودند

    وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود

    و در تمام شهر

    قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند.

    وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا

    با دستمال تیره ی قانون می بستند

    و از شقیقه های مضطرب آرزوی من

    فواره های خون به بیرون می پاشید

    وقتی که زندگی من دیگر

    چیزی نبود ، هیچ چپیز بجز تیک تاک ساعت دیواری

    دریافتم ، باید، باید ، باید

    دیوانه بار دوست بدارم.

    یک پنجره برای من کافیست

    یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت

    اکنون نهال گردو

    آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش

    معنی کند

    از آینه بپرس

    نام نجات دهنده ات را

    آیا زمین که زیر پای تو می لرزد

    تنهاتر از تو نیست ؟

    پیغمبران ، رسالت ویرانی را

    با خود به قرن ما اوردند

    این انفجارهای پیاپی

    و ابرها مسموم ،

    آیا طنین آیه های مقدس هستند؟

    ای دوست، ای برادر ، ای همخون

    وقتی به ماه رسیدی

    تاریخ قتل عام گل ها را بنویس.

    همیشه خواب ها

    از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند

    من شبدر چهارپری را می بویم

    که روی گور مفاهیم کهنه روییده ست

    آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی

    من بود؟

    آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت

    تا به خدای خوب ، که در پشت بام خانه قدم می زند سلام

    بگویم؟

    حس می کنم که وقت گذشته ست

    می کنم که " لحظه" سهم من از برگ های تاریخ ست

    حس می کنم که میز فاصله ی کاذبی ست در میان گیسوان

    من و دست های این غریبه ی غمگین

    حرفی به من بزن

    آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد

    جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟

    حرفی به من بزن

    من در پناه پنجره ام

    با آفتاب رابطه دارم .

  • peiman-mir5 rezakhani

    دوستانِ گرانقدر، به نظر میرسد که زنده یاد <فروغ فرخزاد> در زمان سرودنِ این دفترِ شعر، به پختگی کامل رسیده است... یادش همیشه گرامی باد

    اشعارِ این دفتر را بسیار میپسندم

    به انتخاب ابیاتی را در زیر برایِ شما دوستانِ اهلِ ادب مینویسم

    --------------------------------------------

    کسی مرا به آفتاب

    معرفی نخواهد کرد

    کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

    پرواز را به خاطر بسپار

    پرنده مردنی ست

    *****************************

    حرف به من بزن

    آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو میبخشد

    جز درک حس زنده بودن از تو چه

    ‎دوستانِ گرانقدر، به نظر میرسد که زنده یاد <فروغ فرخزاد> در زمان سرودنِ این دفترِ شعر، به پختگی کامل رسیده است... یادش همیشه گرامی باد

    ‎اشعارِ این دفتر را بسیار میپسندم

    ‎به انتخاب ابیاتی را در زیر برایِ شما دوستانِ اهلِ ادب مینویسم

    --------------------------------------------

    ‎کسی مرا به آفتاب

    ‎ معرفی نخواهد کرد

    ‎کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

    ‎پرواز را به خاطر بسپار

    ‎پرنده مردنی ست

    *****************************

    ‎حرف به من بزن

    ‎آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو میبخشد

    ‎جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟

    ‎حرفی به من بزن

    ‎من در پناه پنجره ام

    ‎با آفتاب رابطه دارم

    *****************************

    ‎ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

    ‎ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل

    ‎به داس هایِ واژگون شدهٔ بیکار

    ‎و دانه هایِ زندانی

    ‎نگاه کن که چه برفی میبارد

    *****************************

    ‎مرا به زوزهٔ دراز توحش

    ‎ در عضوِ جنسی حیوان چکار

    ‎مرا به حرکت حقیرِ کرم در خلاء گوشتی چکار

    ‎مرا تبارِ خونیِ گل ها، به زیستن متعهد کرده است

    ‎تبار خونی گل ها.. میدانید؟

    *****************************

    ‎امیدوارم این انتخاب ها را پسندیده باشید

    ‎<پیروز باشید و ایرانی>

  • Miss Ravi

    آن شب که من عروس خوشههای اقاقی شدم

    آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود

    و آن کسی که نیمهٔ من بود، به درون نطفهٔ من بازگشته بود

    و من در آینه میدیدمش

    که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود

    و ناگهان صدایم کرد

    و من عروس خوشههای اقاقی شدم

    آن شب که من عروس خوشه‌های اقاقی شدم

    آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود

    و آن کسی که نیمهٔ من بود، به درون نطفهٔ من بازگشته بود

    و من در آینه می‌دیدمش

    که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود

    و ناگهان صدایم کرد

    و من عروس خوشه‌های اقاقی شدم

  • Masoud Irannejad

    من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم...

    و مغز من هنوز

    لبریز از صدای وحشت پروانه ای است که او را

    در دفتری به سنجاقی

    ...مصلوب کرده بودند

  • فؤاد

    دروغ چرا؟ من تعداد کمی شعر سپید خوندم که واقعاً خوشم اومده.

    تعریف های زیادی از شاملو و فروغ و دیگران شنیدم، ولی در عمل از هیچ کدوم خوشم نیومده.

    این کتاب (مخصوصاً شعر بلند اولش، که اسمش رو به کتاب داده) هم من رو کمابیش خسته کرد.

    هر چند، بی انصافی نکنم، یکی دو تا از شعرها خیلی لذت بخش بودن.

    و شعرهای غیر لذت بخش هم، مصرع های بی نظیری داشتن. مثلاً:

    من شبدر چهارپری را می بویم

    که بر گور مفاهیم کهنه روییده ست

    من از سلاله ی درختانم

    تنفس هوای مانده ملولم می کند

    پرنده ای که مرده بود به من پند داد

    که پرواز را به

    دروغ چرا؟ من تعداد کمی شعر سپید خوندم که واقعاً خوشم اومده.

    تعریف های زیادی از شاملو و فروغ و دیگران شنیدم، ولی در عمل از هیچ کدوم خوشم نیومده.

    این کتاب (مخصوصاً شعر بلند اولش، که اسمش رو به کتاب داده) هم من رو کمابیش خسته کرد.

    هر چند، بی انصافی نکنم، یکی دو تا از شعرها خیلی لذت بخش بودن.

    و شعرهای غیر لذت بخش هم، مصرع های بی نظیری داشتن. مثلاً:

    من شبدر چهارپری را می بویم

    که بر گور مفاهیم کهنه روییده ست

    من از سلاله ی درختانم

    تنفس هوای مانده ملولم می کند

    پرنده ای که مرده بود به من پند داد

    که پرواز را به خاطر بسپارم

Best Books Online is in no way intended to support illegal activity. Use it at your risk. We uses Search API to find books/manuals but doesn´t host any files. All document files are the property of their respective owners. Please respect the publisher and the author for their copyrighted creations. If you find documents that should not be here please report them


©2019 Best Books Online - All rights reserved.